قرنطینه

مجموعه قرنطينه

قسمت اول

يكي بود يكي نبود زيرگنبد كبود غيراز خدای مهربون هيچ كي نبود[1]. در روزگاران قديم ، نه! در همين روزها[2] . آري در همين نزديكي ها خلقي آنچنان محو روزگاربودندکه حتی رفت وآمد ليل والنهار را آني و كمتر از آن درك نمي كردند چونان عاشق در پيشگاه معشوق ![3] ليكن عشق آنها از جنس ديگر و دلباختگي شان عجيب تر ! دل ها شاد و لب ها خندان .  ايام به كام شان و چرخ روزگار بر وفق مراد شان ، مي چرخيد و مي گرديد و لحظه آرام نمي گرفت[4]

به ادامه مطلب مراجعه کنید

 

 

.........................

[1] - خدا بيامرزد پدر كسي كه اين جمله را اختراع كرد! وگرنه هر داستان سراي براي شروع هر داستاني و هرقصه گويي براي آغاز هر قصه اي بايد سال ها غصه ميخوردند كه چگونه و از كجا و از چه آغاز كنند؟! البته اين جمله بازگو كننده جهان بيني و جهت فكري نويسنده مي باشد

[2]- مع الاسف! ضعف بزرگ داستان ها اين است كه هميشه در گذشته ها باقي مي مانند.آن هم گذشته هاي دوردور... همين است كه بين خواننده و شخصيت هاي داستاني احساس هم ذات پنداري به شكل كم رنگي يا بهتر بگويم نوعي احساس نامونس غريبگي وجود دارد طوريكه شخصيت هاي داستاني را فقط در داستان ها مي توان يافت ولاغير . داستان هايي مي توانند بر روح و جان خواننده اثرگذارگذارند كه زنده باشند مفصل است ...

[3] - نه عاشق فلک زده باید حواسش به معشوقش باشد که نکند خاری به دستش رود ، یا از جلوی چشمش غیب شود!

[4] - البته گاه خوب است چرخ روزگار بچرخد! اما چرخ سانتیریفیوژ نچرخد!



منبع: http://dar-entezaryar.blogfa.com/